نظام الدين شامى

58

ظفرنامه ( تاريخ فتوحات امير تيمور گوركانى ) ( فارسى )

به حال عالم راه يابد و كارها از حدّ نسق و نظام بيفتد نه سپاه را پشت و پناهى بود و نه رعيّت را ملجأ و ملاذى باشد و چون شخصى متعيّن آن منصب جليل را لايق آيد و متقلّد امور ايالت شود از جوانب و اطراف مفسدان قطع طمع كرده سر بر جادّهء اطاعت و فرمان‌بردارى نهند و قضيّهء بنى اسرائيل شاهد اين دعويست كه چون مملكت ايشان از پادشاهى متعيّن خالى شده بود با وجود آنكه يوشع پيغمبر در ميان ايشان بود و بروايتى شمعون و بروايتى اشمويل اين التماس نمودند كه ابعث لنا ملكا نقاتل فى سبيل اللّه يعنى ما را ملكى تعيين كن تا پشت و دل ما به دو قوى شود و با كفّار و دشمنان دين جهاد كنيم بنابرين چون امير صاحب‌قران قواعد مملكت و دولت را بضرب بازوى مردى و يمن طالع مسعود و موافقت تدبير با تقدير و وقوع اتّفاقات حسنه مستحكم گردانيد خواست كه احياى خاندان چغتاى كرده صحّت نظر دوربين پادشاه بزرگ چنكيز خان را كه چغتاى را بقراچار برلاسى سپرد كه جدّ بزرگوار اين امير صاحب‌قران بود بعد از انقضاى قرنها بر عالميان روشن گرداند با نوبينان و امرا مشاورت كرده پادشاه سيورغاتميش خانرا كه از ان خاندان بزرگ سلطنت را متعيّن بود بطالعى سعد و بختى فرخنده و روزى مبارك و ساعتى ميمون در موضع ارپوز بر سرير مملكت بپادشاهى نشاند و آنچه فراخور چنان مجلسى باشد از ترتيب و آيين پادشاهانه مرتّب فرمود و چند روز در عيش و كامرانى بسر آوردند و راه يوسون و ياساق بر قواعد قديم مجدّد فرموده باز به ترتيب لشكر و آراستن سپاه مشغول شده تا بشوكب و عظمتى هرچه بيشتر بجانب امير حسين توجّه فرمود و چون اين خبر منتشر شد لشكرها از اطراف جمع شدند و زنده حشم نيز رسيد و همه مجتمع شده اطراف و جوانب قلعه را در ميان گرفتند از اندرون قلعه سوار و پيادهء بسيار بيرون آمدند و جنگ انداختند و اميرزادهء جهان و پرتو آفتاب عدل و احسان درّ درياى شهريارى و گوهر افسر بختيارى اميرزاده عمر شيخ بهادر كه فرزند دلبند امير صاحب‌قران بود در سنّ شانزده سالگى روى بدروازه آورد و هرچند منع كردند مقيد نبود و الحقّ در ان سنّ داد مردى و مردانگى داده دشمنانرا بازنشاند امّا آخر الامر تيرى بر پايش رسيد و مجروح گردانيد استادان جرّاح جاى زخم را داغ كردند و او از كمال غيرت و مردانگى آه نكرد و چين در ابرو نينداخت و چون شب درآمد لشكر از دو طرف بازگشتند و صبح صادق باز طبل جنگ زدند و مردان جنگى دروازه گشوده بيرون آمدند و جنگ در پيوستند تا بمرتبهء رسيد كه جويهاى خون در معركهء كارزار روان شد و سر سركشان چون گوى در خم چوگان بلا افتاد [ شعر ]